مرد ثروتمندیکه در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه ی خود را به بهشت بیاورد خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال در آورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود; قبول کرد.  مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.  ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همران چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مامور در بهشت به او گفت:  " ورود با چمدان ممنوع است . " مرد به او گفت که با اجازه خداوند چمدان را با خود آورده است.  فرشته قبول کرد و پرسید: " داخل چمدان چه آورده ای ؟ "  مرد چمدان را باز کرد.  فرشته با حیرت گفت : " سنگفرش خیابان ؟! "     فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد, خانه هایی از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ, درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگفرش خیابانها همه از طلای ناب.